تبليغاتX
ره آفتاب ره آفتاب

 

چراغ می به" ره آفتاب " دار

 
  خداحافظ ای ماه خوب خدا

اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند.

اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است.

جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است.


امشب آخرین یشتها ، گاثه ها ، سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست.

سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در میدان بزرگ مصلا ، در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ،

آفریدگارا تو مرا آفریدی تا نامهای تو را یاد بگیرم ، و تو را به هزار و یک نام مقدس فرابخوانم و با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مکرر بدارم.
خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی.

بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گردوغبار ، بشویم و پاک کنم.

تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیایم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم.

خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند.
حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:18  توسط محمد | 
 
  سرپیچی از فرمان حق...

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت. خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتشرا از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.خداوند فرمود:این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
خداوند متعال  فرمود: «به آن دسته از بندگانم که بر خودشان ستم روا داشته (و خود را به گناه آلوده نموده‏اند) بگو از رحمت خدا مأیوس نشوند؛ چرا که خدا همه گناهان را می‏آمرزد. به درستی که او خدای بخشنده و مهربان است».

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:3  توسط محمد | 
 
  ناخدای تحصیلکرده و یک خدمه پیر بیسواد

یک ناخدای تحصیلکرده و یک خدمه پیر بیسواد در یک کشتی با هم کار می­کردند. پیرمرد هر شب به کابین ناخدا می­رفت و به حرفهای او گوش می­داد. یک روز ناخدا از پیرمرد پرسید: آیا درس زمین شناسی خوانده است؟ پیرمرد پاسخ داد: نه. ناخدا گفت: پس تو یک چهارم عمر خود را از دست داده­ای. پیرمرد خداحافظی کرد و در حالی که به اتاق خود می­رفت با خودش به این فکر می­کرد که ناخدا فرد تحصیلکرده­ایست و حتماً چیزی که در مورد آن صحبت می­کند واقعیست. پس من یک چهارم عمرم را از دست داده­ام.
شب بعد ناخدا از او پرسید: در مورد علم هواشناسی چیزی می­دانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو نیمی از عمر خود را از دست داده­ای.
پیرمرد ناراحت شد و دوباره با همان افکار به اتاق برای خواب رفت.
شب بعد باز ناخدا پرسید: آیا در مورد علم دریا شناسی چیزی می­دانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو سه چهارم عمر خود را از دست داده­ای.
پیرمرد آن شب را نیز ناراحت به اتاق خود برگشت. ولی صبح زود به سراغ کابین ناخدا رفت و از او پرسید: در مورد علم شناشناسی چیزی می­دانی؟
ناخدا: نه! شناشناسی؟
پیرمرد: بله. پس تو تمام عمر خود را از دست داده­ای، چون کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. خداحافظ.
اکثر اوقات ما انسانها همانند ناخدا هستیم و مردم اطرافمان را آن پیرمرد می­پنداریم. به تحصیلات، شغل، مقام، دانسته­ها و تجربیات خود می­بالیم و فکر می­کنیم دیگر به مشکلی بر نخواهیم خورد. در حالی که روزی ممکن است قایق ما هم به صخره برخورد کند و فقط علم شناشناسی به دادمان برسد.
دیگران را کوچک نشماریم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:37  توسط محمد | 
 
  به نظرت کدومشون بیشتر بهره میبرن؟

همیشه انتخاب با خودمون بوده ، راست یا چپ ، دنیا یا آخرت ، و روزه داری یا بی تفاوتی !. چقدر قشنگ خدا گفته : همه چیز را زوج زوج آفریدیم بلکه پند گیرید. از ماه رمضون هم دو جور میشه بهره برد ، میتونی از همه چی دل بکنیو فقط یه خدا نزدیک شی ، و هم میتونی عین بقیه ی آدما یا مثل سالای پیش سه شب گریه کنی و الهی العفو بگی به این امید که خدا از سر تقصیراتت بگذره. این دو راه زمین تا آسمون فرق دارن ، اگه میخوای روش دومو انجام بدی که معلومه آخرش چی میشه ! تا یه مدت داغیو گناهی انجام نمیدی چون تازه طلب استغفار کردی ، اما بعد یه مدت دوباره همه چی یادت میره تا زمانی که شب قدر سال بعد برسه و دوباره بگی الهی العفو !. اما راه اول ، انقدر شیرین و لذت بخشه که نمیشه توصیفش کرد ! ، فقط با یه مثال فرق این دو راهو میگم : میتونی یه تخت سنگ باشی ، یا یه باغ !. خدا بارون رحمتشو فرو میریزه ، جایی که هم باغ وجود داره هم تخت سنگ ، بارونه خدا گرد و خاک روی سنگ رو میشوره ، تخته سنگ پاک پاک میشه ، جوری که انگار تاحالا هیچ وقت گرد و خاکی روش نشسته. اما بعد یه مدت دوباره طوفان میشه و تخت سنگ میره زیر غبار. اما یه باغ وقتی که بارون میباره جوون میگیره ، انگار دوباره زنده میشه ، میشه یه گلستان ، گلستانی که اگه همیشه ازش مراقبت کنی بهت میوه و گلهای تازه میده.حالا میتونی توو این ماه هم نقش یه تخت سنگو بازی کنی و هم یه باغ ، به جفتشون یه اندازه بارون میباره ، اما به نظرت کدومشون بیشتر بهره میبرن؟

پیامبر اکرم (ص) : رمضان ماهى است که ابتدایش رحمت است و میانه‏اش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم.

(بحار الانوار،ج93،ص342)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:22  توسط محمد | 
 
  سلام بر تو باد!

امام صادق (ع) فرموند:

سلام بر ما و بر بندگان صالح خداوند باد. هر گاه قصد توجّه بخداى تعالى و ما را نمودید پس همان طور كه خدا فرموده بگویید: «سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏یاسِینَ».

سلام بر تو باد! اى داعى خداوند و ربّانى آیات او.

سلام بر تو باد! اى باب خداوند و دیّان دین او.

                        احتجاج-ترجمه جعفرى، ج‏2، ص: 644

سلام بر تو باد! اى خلیفه خدا و ناصر حقّ او.

سلام بر تو باد! اى حجّت خدا و دلیل ارادت او.

سلام بر تو باد! اى تالى قرآن و ترجمان آن.

سلام بر تو باد! در ساعتهاى شب و كناره‏هاى روز.

سلام بر تو باد! اى بقیّة اللَّه در زمین او.

سلام بر تو باد! اى میثاق خداوند كه از او اخذ كرده و تأكید فرموده.

سلام بر تو باد! اى نشانه منصوب و اى علم مصبوب، و یارى و رحمت واسعه كه وعده دروغ نیستى.

سلام بر تو باد! زمانى كه قیام مى‏كنى، سلام بر تو باد! هنگامى كه مى‏نشینى.

سلام بر تو باد! هنگامى كه قرائت مى‏كنى و بیان مى‏دارى.

سلام بر تو باد! وقتى نماز مى‏گزارى و قنوت مى‏خوانى.            

 سلام بر تو باد! زمانى كه به ركوع مى‏روى و به سجده مى‏افتى.

سلام بر تو باد! آنگاه كه تهلیل و تكبیر مى‏گویى.

سلام بر تو باد! وقتى حمدى مى‏گویى و استغفار مى‏كنى.

سلام بر تو باد! زمانى كه داخل صبح مى‏شوى و به شب وارد مى‏شوى.

سلام بر تو باد! در شب آنگاه كه فرو پوشد و در روز آنگاه كه روشن و پدیدار شود.

سلام بر تو باد! اى امام مأمون.

سلام بر تو باد! اى مقدّم آرزو شده.

سلام بر تو باد! به جوامع اسلام.

مولاى من! تو را به شهادت مى‏گیرم كه من معتقد به توحید و نبوّت هستم و اینكه أمیر المؤمنین حجّت خدا است و نیز حسن و حسین و علىّ بن حسین و محمّد بن علىّ، و جعفر بن محمّد، و موسى بن جعفر، و علىّ بن موسى، و محمّد بن علىّ، و علىّ بن محمّد، و حسن بن علىّ همگى حجّت او هستند، و شما نیز حجّت خدائید. شما ابتدا و آغازید و آخر و پایان، و اینكه رجعت شما حقّى بلا شكّ است، روزى كه برخى از نشانه‏هاى پروردگار تو بیاید دیگر هیچ كس را كه پیش از آن ایمان نیاورده یا در حال ایمانش كار نیكى نكرده ایمان آوردنش سود ندارد، و اینكه مرگ حقّ است و و ناكر و نكیر حقّ است، و شهادت مى‏دهم كه رستاخیز و بعث حقّ است، و اینكه صراط و مرصاد حقّ است، و میزان و حساب حقّ است، و بهشت حقّ است و جهنّم حقّ است، و وعد و وعید به آن دو نیز حقّ است.

مولاى من! مخالف شما بدبخت و شقى است و مطیع شما سعید و خوشبخت است.

بر این شهاداتى كه بر شما دادم بر من گواه باش، و من دوست شما و بیزار از دشمن شمایم، پس حقّ همان است كه راضى و خشنودتان ساخته، و باطل همان است كه شما را غضبناك نموده، و معروف همان است كه شما امر بدان فرموده‏اید، و منكر نیز همان منهیّات شما است، پس نفس و جان من ایمان به خداوند یكتاى بى‏شریك دارد، و اعتقاد به رسول او، و به أمیر المؤمنین، و به امامان أهل ایمان، و به شما اى مولاى من! ابتدا و آخر شما دارد، و نصرت و یارى من مهیّاى شما است، و محبّت من بطور خالص براى شما است، خدایا اجابت فرما! اجابت فرما

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 8:47  توسط محمد | 
 
  تولد

كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این كوچكی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟ خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یكی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. كودك همچنان مردد و ادامه داد اما اینجا در بهشت من جز خندیدن و آواز و شادی كاری ندارم. خداوند لبخند زد : فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود. كودك ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم كه مردم چه می گویند در حالی كه زبان آنها را نمی دانم. خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی. كودك با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟ و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ "فرشته ات دستهای تو را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی." كودك سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام كه در زمین انسانهای بد هم زندگی می كنند. چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟؟ خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. كودك با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل كه نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگرچه من همیشه در كنار تو هستم. در آن هنگام بهشت آرام بود - اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. كودك می دانست كه بزودی باید سفر خود را آغاز كند .پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید : خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی. تولدت پیشاپیش مبارک


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:38  توسط محمد | 
 
  خدای من چقدر بهانه دارم

خدای من،كاش می شد تو فقط مال من باشی.گاهی اونقدر در مونده وناامید می شم كه فكر میكنم تو من رواز یادبردی. فكر میكنم اونقدر سرت شلوغه كه وقت نداری به من توجه كنی.اما یه چیزی ته قلبم میگه كه تو هستی اما داری به آدمهای خسته تر از من میرسی.وقتی به ادمهای خسته تر از خودم فكرمیكنم،یه كم آروم میگیرم.نمیدونم این آرامش به خاطر اینه كه دارم تورو شكر میكنم یادلم خنك میشه كه از من بیچاره تر هم هست.چقدربدجنس میشم گاهی!
تو به آدمها محبت دادی اما فكر میكنم خودتم متعجب می مونی ازاین همه حس بی مهری كه ما درحق همدیگه داریم. خدای من،یكی میگفت كه تو اون بالایی اما ستاره های اسمون من داره یكی یكی كم میشه،چقدر راست میگفت. یه روزی همشون اون بالا بهم چشمك میزدن ولی الان انگاردارن خودشون روازم پنهان میكنن وبهم می گن كه بدشدم. خدا جون چرا من بد شدم؟
وای كه چقدر ما ادمها پر توقعیم.دلیل بد شدنمون رو هم میخوایم ازتو بپرسیم.وتو چقدر صبوری كه همیشه شیطون رو می بینی كه داره اروم اروم خودش رو توی وجود من جا میكنه ام باز هم سكوت میكنی
وهر وقت در خونه ات رو میزنم،دست محبتت روروی سرم میكشی.
بچه كه بودم فكر می كردم اینكه شیطون می ره توی جلدم،فقط یه جمله ساده اس برای یه نصیحت ویه هشدارمادرانه كه مامانم میخواست با گفتن اون،من رو به خوب بودن تشویق كنه.اما حالا گاهی واقعاً اون اینجاست.زیر پوست من.
گاهی اونقدر بهش رو میدم كه جای تورو میگیره ومیاد نزدیكترازرگ گردنم.چقدر اون لحظه ها زشت میشم.توی آینه كه نگاه میكنم انگار من نیستم.قلبم رومیبینم كه تار شده ومن هرروز این سیاهی رو تیره تر میكنم.
ولی خدای من،چقدر خوبه كه وسط این همه غفلت وبی شرمی من،تو باز هم مهربونی ووقتی حتی با یه قلب سیاه میام وبهت التماس میكنم بزرگترین آدم زندگیم رو نگیری،تو خیلی زود یه كاری میكنی كه من آروم بشم.
خدای من،چقدر من بهانه دارمبرای دور شدن از تو و چقدرتوامیدواری به بازگشت ما آدمها،انگاربه جای اینكه من به توایمان داشته باشم،توایمان داری كه من شیطون رورها میكنم ومیام به سمت تو
كاش من هم مثل تو بودم واینقدر زود نمی باختم...!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:38  توسط محمد | 
 
  تو فرشته ای اما...

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم.  تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:47  توسط محمد | 
 
  تو بمان و دگران...

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

 

رفتم از كوی تو لیكن عقب سر نگران

 

 

 

ماگذشتیم و گذشت آنچه تو با ما كردی

 

تو بمان و دگران ،وای به حال دگران

 

 

 

رفته چون مه بمحاقم كه نشانم ندهنـد

 

هر چه آفاق بجویند كران تا به كران

 

 

 

میروم تا كه به صاحب نظری باز رسـم

 

محرم ما نبود دیده كوته نظران

 

 

 

دلِ چون آئینه اهل صفا می شكننـد

 

كه زخود بی خبرند این ز خدا بیخبران

 

 

 

دل من دار كه در زلف شكن در شكنـت

 

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

 

 

 

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود

 

لاله رویا تو ببخشای بخونین جگران

 

 

 

ره بیدادگران بخت من آموخت ترا

 

ور نه دانم ،تو كجا و ره بیدادگران

 

 

 

سهل باشد همه بگذاشــــتن و بگذشتن

 

كاین بود عاقبت كار جهان گذران

 

 

 

شهریارا غم آوارگی و دربدری

 

شورها در دلم انگیخته چون نو سفران


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:28  توسط محمد | 
 
  دعا

ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم

و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت   و به اساتید ما عقیده

 و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام

 و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد  و به شاعران ما شعور

 و به محققان ما هدف  و به مبلغان ما حقیقت

 و به حسودان ما شكاف و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب  و به فرقه‌های ما وحدت

 و به مردم ما خودآگاهی

و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!

دکتر علی شریعتی


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:32  توسط محمد | 
 
  حرف اول ...  
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

     
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

  نوشته های پیشین  
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

  دوستان  
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست.
دلها با یاد خدا آرام می گیرد.
نسل جوان
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
او خواهد آمد....
خم زلف تو دام کفر و دین است ...
عقائد شیعه
دانا برای نشر حقایق و محوخرافات از دین
همايش پيام رساني ديني
زن . پنجره .انتظار